تبلیغات
عشق یکطرفه
عشق یکطرفه




راز های نگفته [تنهایی , ]



راز های نگفته

 

ای نام تو بهترین سر آغاز

بی نام تو نامه كی كنم باز

ای یاد تو مونس روانم

جز نام تو نیست بر زبانم

ای عقل مرا كفایت از تو

جستن ز من و هدایت از تو

 

سلام دوست مهربانم . دوستی كه در این نامه اسمت سارا و در دفتری كه چند سال است به عشق تو خریدمش و اسم این دفتر را چون خوب میدانستم به هم نمی رسیم عشق یكطرفه گذاشته ام .

چون مطمئن نبودم اگر ایمیلی برایت بفرستم به دستت می رسه یا نه و از طرفی در ایمیل راحت نمی توانستم برایت بنویسم از بهترین دوستت ( غ ) خواستم كه آدرس رسیدن به این نوشته را به تو بدهد تا بتوانم آخرین نامه ای كه مستقیم می توانم برایت بنویسم ( چون در حال نوشتن كتابی هستم كه امیدوارم بتوانم زودتر تمام و آماده چاپش كنم  )  را به تو تقدیم كند  نازنینم .

سارای عزیز یادته از من پرسیدی چرا تا این حد دلم اسیرت شد ؟ یادته گفتی ... ؟ این وبلاگ با اینكه خیلی از نوشته هایش را در بهترین نقطه دلم پنهان گذاشته ام را از اولین روز بهانه ای كردم برای گفتگو با تو ، جوابت را نمی توانستم بدهم . چون می ترسیدم اگر متوجه بشوی كه چرا رضا تا این حد وابسته عشقت هر چند یكطرفه شده  از دستم ناراحت بشوی ولی با اینكه دلم هنوزم برای دیدنت بی قراره ، برایت می نویسم چون این بار هم مثل همیشه حرف دلم را گوش كرده ام .

تمام دیشب را به تو فکر کردم . به این چند سال  ، به چیزهایی که گفتم ، به خیلی چیزها ... به اولین روز دیدنت با وبكم  و آتشی كه از ، خاكستر با دیدنت بلند شد  و یاد آن شبی كه از من خواستی كه فراموشت كنم و هر دو نفرمان در آن شب خوب یادم است شب قدر بود و جدا شب بارانی ای برای هر دو نفرمان  و به سالی که بر من گذشته بود ... تمام دیشب را و سحر را که هنوز فکر می کردم و به یاد می آوردم که چند وقت بود که با هیچ کسی حرف نزده بودم ، البته سنگ صبور تنهائیام ( ش ) كه براستی اگر او نبود نمی دانم چگونه می توانستم با دلم بجنگم .

می دانم ... خیلی چیزها را هنوز نمی شود گفت .( هیچ وقت دیگر هم نمی شود گفت ) دیشب وقت خواب ، همان موقعی که کلمات این نامه را تکرار می کردم یادم آمد که انگار مدتهاست ، مدتهاست که تنهایی مرا با تمام  دنیایی که تو در آن زندگی می کنی بیگانه کرده است  . اما به یادم آورد که چه چیزهایی را روزی گم کردم . چه چیزهایی را روزی در خود گم کردم و یادم آورد که روزی من نیز چون تو خواهم بود : در جایی که تو ایستاده ای و شنونده کلماتی که من می گویم هستی  ...
سارای  عزیزم  ، من اشتباه می کردم . من اشتباه می کردم و چقدر دیر گفته ام را پس می گیرم . می دونی  سارا جان تو با آمدنت یاد عشقی را در دل من زنده كردی كه سالها بود توانسته بودم فراموشش كنم .یاد عشقی كه چندین دفتر حرفهای تنهایی یادگار او است  یاد عشقی كه در زیر خروارها خاك آرمیده بود ، یاد عاطفه  . اولین باری كه دیدمت باور كردنش برایم سخت بود آخر مگر می شود این همه شباهت ... مگر می شود كسی تا این اندازه  شبیه كسی باشد و عجیب تر این كه او هم در یك روز پا به این دنیا گذاشته باشد( 27 شهریور ) آن هم  بعد از 5 سال فاصله  . اول كه دیدمت فكر كردم فرشته ای هستی كه آمده ای سكان دلم را به دست بگیری ولی بعد كه فهمیدم تك فرزندی  و از طبقه بالاتری از من هستی و از خیابانی در اون بالا بالا های شهر ، و خوب باید اطراف كنم دختری بودی كه بهتر از من را می توانستی پیدا كنی  ، و شاید هم در دلت داشتی  . یادته بهت گفتم دوست دارم كه منو مثل برادر خودت بدان ، ای كاش قبول می كردی ... ای كاش ...

15 سال گذشته بود از آخرین قرار ملاقاتم با عاطفه   ، 15 سال بر من که هر روزش هزار سال بود و هر شبش وجود شرحه شرحه ای بر بلندای قافی در هزار گوشه این شهر و پاره پاره آویزان می شد ، رها می شد تا باز این تکه ها وجود پرنده را بسازند که هر تکه وجودش رنگ و آهنگ دلی را داشته باشد و هر پاره اش عزم  سرای دیگری را ...  تا اینكه تو آمدی ...

15 سال گذشته بود سارا . 15 سال و من هیچ نداشتم برای فخر ، جز چند ماه .بدون اینكه حتی عكسی از عاطفه داشته باشم  ، جز فخر بیشتر از او دیدن و بیشتر از او شنیدن و بیشتر از او گریستن و ...  سارای  عزیزم من راههایی را که امید دارم تو هیچ گاه نپیمایی ، پیموده بودم  .

به  ( غ ) گفتم ، دیروز ، وقتی به قول معروف مثل آدم بزرگ ها  حرف می زدم كه به تو بگوید بیایی تا بگویم که با تمام این ها ، با تمام  چیزها که اومدن و رفتن ، من هنوز همانم ، هنوز همان رضا . همان کسی که تو آن روزهای خوب می شناختی و با همان قدر خوبی اندک و کودکانه ی  که آن روزها در کالبد پسرکی جریان داشت كه تقلید صدا در می آورد كه دیگران را شاد كند و وقتی شنید تو را نیز خوشحال می كند بدون نگرانی این كه نكند صدایم  را همسایگان بشنوند با آمدنت بلند تر می خواندم  ( حمیرا ... )  یادته ؟ می دانی این راز را حتی به  سنگ صبورم ( ش ) هم نگفته بودم .

دیشب بود ، .... که یادم افتاد ، بعد این همه فراموشی ، که اشتباه کرد م سارا ! تنهایی از آنچه ما آن را "انسان " می نامیم ، هیچی باقی نمی گذاره .

تنهایی مسخ کننده تمام آن وجوهی است که شاکلّه بودن انسانی را تشکیل می ده و تنهایی ، از آدم ، هیچ چیز باقی نمی گذاره ، هیچ ، جز صورتکی سخت به روی وجودی شکننده و مرده . هر ذره که تنهایی آن پوسته دروغینه بیرون را سخت تر می کنه ، از لطیف ترین ذرات درونت می کاهه و می کاهه و می کاهه و روزی می رسد که تو هیچ نیستی ، هیچ ، جز پوسته ی سخت به دوّر درونی خالی،خالی از هر چیز ، از قلبی برای دوست داشتن . از قلبی برای ...

( غ )  اگر گفت كه رضا سر سنگین صحبت كرد راست گفت سارا ، من مثل آدم    بزرگ ها حرف  زدم و دیگر آن رضای پر سر و صدا نیستم و دیگر در آن خیابانهایی كه فقط و فقط برای هم موزیك پخش می كنند وهمه آنجا مثل پادگان سربازی  متهد الشكلند ( اتاقهای اینترنتی را می گویم ) دیگر از یاد برده ام حتی تقلید صدا را شاید هم بزرگ شده ام  و اگر نتوانم دیگر بگویم که " بزرگ شده ام ، آن قدر که آسمان سر بر شانه ام بگذارد و های های ببارد " می توانم بگویم که آن قدر که قیمت ماشین و خانه و زمین را بدانم  و بتوانم با مردانی که قلبشان را سالهاست در خانه های اسباب بازیشان جا گذاشته اند ، گفتگو کنم .
من بزرگ شده ام سارا . آن قدر که در بیرون محل کارم در بهترین نقطه تهران به ماشین هایی که از جلوی چشمم  در خیابان عبور می کنند نگاه کنم و به خورشیدی که غروب می کند ، و به مردمانی كه همه چیز را پول می بینند .  اما سارا ، غروب خورشید چه اهمیتی دارد ، اگر تو ، قلبت را برای نگریستن ، جایی گم کرده باشی ...؟ كاش می دانستی چندین بار دوست نماهایی كه همه شخصیتشان را در اتاقهای چت گم كرده بودند و از عشق من نسبت به تو خبر دارند چندین بار تماس تلفنی گرفتند و خود را تو معرفی می كردند و بعد با با تیر هایی كه به دلم می زندند اوقات خوشی را برای خنده های خود ترتیب می داند تا جایی كه تمام در های  ارتباطی بین خود و آنها را بستم  . سارا همانطوریكه تو از من تشكر كردی كه باعث شدم از چت خداحافظی كنی ، من نیز از تو تشكر می كنم كه باعث شدی درهای احساسم را به روی نامحرمان ببندم و  به دلم یاد بدهم آداب عاشق شدن را .

سارا ی عزیز حالا كه كلیه مطالب وبلاگ را خوانده ای فكر كنم با آنچه گفتم متوجه شده باشی كه چرا دلم تا این حد دلبسته دلت شد . آری تو ناخواسته آتش عشقی كهنه را در دلم  شعله ور كردی . عشقی كه فكر كنم پنج شنبه این هفته برای سبك كردن خودم از نوشتن این نامه باید سر بر سنگ قبرش بگذارم و سنگ قبرش را با اشكهایم شتشو دهم  كه چرا كس دیگری را خواستم جایگزین او كنم .

دم غروب است و این بار این نامه را خالی از هر لحنی ، از هر طنین صدایی ، این بار  این نامه را ساده ساده می نویسم . مثل تمام چیزها که ساده شروع شد ... مثل تمام چیزها که هیچ کس برای آمدنشان فکری نکرد ، مثل خیلی چیزها که یک روز چشم باز کردیم و دیدیم هستند ... مثل تمام آنها ... مثل تمامشان ... و الان حس می کنم که همه شان دستانشان را داده اند به هم و دارند دور من می چرخند ...

ارزش شرافت نامه به تکلف کلماتش نیست عزیزم . نامه را تنها لحن ، لحن نویسنده است که بالا می برد ، لحن خواننده اش وقتی که خوانده می شود ، لحن صدایی که مثل آب چشمه ، چشمه ای سخت دور افتاده و تنها از دل کوه بیرون می آید . صدایی که از میان سینه انسانی بیرون می آید ، آبی که گذر از آن همه سنگ ، هر چه را داشته از او گرفته ، هر چه را جز خلوص آبی که در آن هیچ چیز نیست ... هیچ ... جز آب .

دلم می خواست مثل بارها که دلم خواست و  ندیدی بنویسم :  « ... اگر امروز می نویسم ،  بعد این همه وقت ، بعد آن پایان ، بعد آن همه وسوسه دوباره نوشتن و ننوشتن ، بعد آن انتظارها ، تنها یک دلیل دارد...
و آن دلیل تویی ...

اما سارا ! سارا  !  تو دلیل نوشتن این نوشته ها نیستی ... دلیل نوشتن این نوشته ها  تو نیستی عزیزم ... این را تو خوب می دانی ، روزها گذشته ، شبهای بسیاری رفته است که من می نویسم  و این قدر مطمئن می نویسم که عزیزم ! دیگر هیچ کس دلیل نوشتن این نوشته ها نیست ... 

دوست داشتم روزی برایت بگویم از تمام آن چه بر من گذشته است ... از تمام آن ها که شنیده ام  ، از تمام شبهای دراز زمستانی ، از تمام روزهای طولانی تابستان ، شبهایی كه در محلتان  و كوچه پس كوچه های  پاسداران قدم می زدم و در صورت هر رهگذری به دنبال نشانهای از تو بودم ، از آن چه که از دست داده ام و از چیزهایی که به دست آورده ام . دوست داشتم روزی برایت همه را بگویم  ، همه را ... دوست داشتم برایت بگویم که چه چیز مرا این گونه کرد ، چه چیز مرا تا به این جا آورد ، چه چیز مرا نگه داشت ... چه چیز ...

سارا ! بی زارم از شورهای بی هوده ، از یاس های بی هوده تر ، بی زارم از نوشتن به نام کسی و ننوشتن به نام دیگری . از این بودن های عبث ، از این نبودن های خالی ، بی زارم عزیزم ! بی زارم .

سارای  مهربان !

بگذار برای کسی بنویسم که تا ابد فرصت نوشتن به او را داشته باشم ، بگذار کسی را برای این نوشتن همیشگی بیابم . این گفتگوی هر لحظه . این مکالمه قطع نشدنی ، آره  سارا امیدوارم نگارش كتابم زودتر تمام بشه تا متوجه بشوی كه رضا تا چه حد عاطفه را دوست داشت و تو تا چه حد می توانستی مرحم دلم باشی نه اینكه عاشقت باشم بلكه مرحمی باشی برای دردهای درونم . سارا از حرفهای من ناراحت نشی چون خوب می دانی كه با ناراحتی ات خیلی بیشتر از تو من ناراحت می شوم  .

حس می کنم روزی همه چیزها به هم می رسند . تمام این اول ها به تمام آن آخرها ... روزی ابتدا و انتهای داستانهای ما ، هم را قطع می کنند : ساده ... ساده ، ساده  مثل آن چیزی که اول بودند . آن اول که در دنیا هیچ چیز نبود ، ما بودیم و داستان شروع نشده مان و خدا ... در آن ابتدای "خلوت" که از خلوتی می توانستی صدای برگهای پاییزی را زیر پاهایت بشنوی ...

دلم می خواهد تا بارانهای بهاری برایت بنویسم  . من عاشق باران بهارم . میخواهم  بنشینم و فقط  نگاه کنم به پنجره ای که بیرون پنجره اش  دانه دانه باران بکوبد روی شیشه ...  دلم می خواست یک روز برایت تنها بنویسم : سارا ! این جا باران می آید ، پشت شیشه ...   بنویسم :
این جا ... پشت شیشه ها ... همیشه باران می آید . عزیزم  همیشه ...

خیال می کنی خیلی چیز از دست می دهم اگر مثل آن قدیمها بنویسم ، اگر مواظب کلمات و ارزش هنری شان نباشم ؟ خیال می کنی خیلی چیز از دست می دهم اگر آن قدر دیر به دیر بنویسم که بازدیدکنندگان این صفحه بشوند نصف  و آن نصف هم بشود نصف ... و باز ...
من هم خیال می کردم و روزها با این خیالها زیستم .که این ابتدای اوهام دنیایی است که در آنم و ... 

این یک نامه خداحافظی است . این نامه قرار است خداحافظی کند ، از خیلی چیزها ... از خیلی چیزها ...  و مگر می شود ... و مگر من بارها امتحان نکرده ام و نشد ؟ خیلی چیزها آن ته ته دلت خانه می سازند و خداحافظی .... گفتم می دانی آن بدرقه هایی که تو را می کشند ، تو را به بند می کشند ... آنها ... من هنوز در بند این بدرقه ها بودم . در بند این نگاههای آخر . در بند خداحافظی هایی که همیشه تو را می کشند به لحظات از دست رفته ...

از تمام آن نوشته ها عبور می کنم و این بار بی هیچ قصدی و بی هیچ تردیدی می نویسم . بی انتظار هیچ نتیجه ای . بی امید به حصول هیچ حاصلی . و مگر جز این آموخته ایم ، جز این  که در آنچه می کنیم در پی چیزی نگردیم که به چشم بیاید ... به چشم ... مگر یاد نگرفته ام آن حکایت قدیمی را با آن ترجمه قدیمی را که در آن میهمانی کوچک در آن شهر کوچک در تنهایی خویش آواز می خواند ... آنچه اصل است از دیده  پنهان است و مگر یک عمر سر در هر چاه این جمله را تکرار نکرده ام ... این جمله را مگر نشنیده ام و مگر هنوز حفظ نشده ام ... که  :  تمام اعجاز کویر در آن است که جایی در دلش چشمه ای پنهان دارد .... و تو چه می دانی کویر چیست  اگر تشنگی را تجربه نكرده باشی و زندگی نکرده باشی  و نه ، نپرس که من هم نمی دانم ... من هم نمی دانستم تا این همه داستان نشنیده بودم و این همه روایت را ندیده بودم  . نپرس که  هر قصه ای  در هر روایتی به پایانی می رسد و من هزار قصه دیدم بی پایان . که انتهایی نداشت ... که ابتدایی نداشت ..

این نامه قرار است خداحافظی کند . از خیلی چیزها ، از سارا ، از سارا ها و  بارانها و سیل ها و رگبارهایی که روزی بر این خانه باریده اند . از شبهای بارانی که دیوار این خانه را تا صبح می شستند و از طنین صدای پیرمردی که تنهایی برایش هیچ چیز باقی نگذاشته بود جز بازی با کلمات ... باید خیلی چیزها را از در و دیوار این خانه جمع کنم و ببرم آن ته ، آن ته ته که چشم هیچ کس نبیندشان ... جز یکی که می دانم که باقی می ماند و خوب تر می دانم که نه معشوق من خواهد بود و نه محبوب من و دوست من و اصلاً هم نمی خواهم بدانم که کیست و کجاست ...

سارا ی مهربانم در حالی باهات صحبت می كنم كه خوب می دانم سالها بعد همدیگر را خواهیم دید ولی می دانم آنجا خیلی خیلی دورتر از اینجا است كه هستیم . و گاهی فکر می کنم که یک دلیل ، برای خیلی چیزها بس است ... خیلی چیزها ...
این نامه قرار است ...

سارای عزیز امیدوارم متوجه دلیل عشقم شده باشی ، آرزوی بهترینها را برایت دارم   ولی با كس دیگر مثل من نباش .

این پرده دریده شد ز هر سوی

وان راز شنیده شد به هر كوی

زین قصه كه محكم آیتی بود

در هر دهنی حكایتی بود

مجنون چو ندید روی لیلی

از هر مژه ای گشاد سیلی

دل را به دو نیم كرد چون ناز

تا دل به دو نیم خواندنش یار

 

 



نوشته شده توسط رضا تنها در  یکشنبه 21 بهمن 1386 و ساعت 03:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

رضا تنها (20)


موضوعات

عمومی (2)
تنهایی (5)
وصیت نامه (1)
شعر غم (0)
نوشته هایم برای عشق مرده ام (12)


 آرشیو

بهمن 1386 (1)
آبان 1386 (1)
بهمن 1385 (1)
اسفند 1384 (3)
بهمن 1384 (4)
دی 1384 (4)
آذر 1384 (6)


صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...





لینكستان

  سرزمین عشق

  دست نوشته های یک خبرنگار ۱۶ ساله

  آتنا

  عشق با یه نگاه آغاز با یه بوسه رشدو با گریه پایان میگیرد

  داداش رضا

  نمی دانی چه دلتنگم چه بی تابم

  روئوس من

  پرستوی همیشه مهاجر

  تنها برای تو مینویسم

  ایران زمین سرزمین همیشه جاوید

  سیاره عشق

  راهی به سوی آغاز

  خاتون رویا

  دریای دل من

  عشق خفن

  اشک دل





لینكدونی
جستجو گر ایرانی وب. موسیغی . نرم افزار (-)
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی